یادم میاد سیگار رو ترک کرده بودم. شش ماهی می شد. یک روز توی تاکسی نشسته بودم. طرف رادیوش رو روشن کرده بود و صدای اراجیف گوینده و مهمان گرامی اش با اعصاب من بازی می کرد. بهش گفتم میشه رادیو رو خاموش کنی؟ خاموش کرد. چند دقیقه بعد گفت سیگار که می تونم بکشم؟ انگار که می خواست در تلافی حق گوش دادن رادیویی که از او سلب کرده بودم کار دیگری بکند برای اعاده حیثیت و آزادی اش. گفتم بکش. کشید و تا پک آخر سیگارش، هر بازدمی که می داد لذت می بردم. با بوی سیگار. نشئه می شدم.
آن سیگار و آن مسیر که انگار با من لج بودند تا دوسال ضمیمه همه سیگارهایی بود که کنار من کشیده می شد. اصلا از همان روز به بعد، هر کسی هر جایی سیگار می کشید من لذت می بردم. چیز مسخره ای بود و همه هم سعی می کردند دود سیگارشان به من نخورد. از آن روز به بعد یک جور مسخرگی همیشگی با من و آدم های سیگاری اطرافم بود که هیچ موقع بازگو نشد. بود و بود تا بعد از دو سال که ترک ام را شکستم. حالا اگر کسی کنار من، حتی سیگاری هم باشد من یک جوری معذبم سیگار که می کشم.
و خب به این طور چیزها باید گفت روال منطقی مسخرگی دنیا.
×××
پ.ن.: این نوشته یک کامنت بود که تبدیل به یک پست شد.