یکی از فقهای شورای نگهبان با نام محمد یزدی دیروز مزاحی کرده بودند که دیدم بد نیست از سر طبع لطیفی که دارم بدان جواب دهم تا ایشان تصور نکنند تنها شوخ عالَم هستند و بدانند غیر از حضرت ایشان و ایت الله جنتی و دیگران، در طیف مخالف نیز افرادی هستند که بعضا توان خلق شوخی و لحظاتی خوش را دارند. ایشان در بخشی از نامه خود خطاب به هاشمی رفسنجانی نوشته اند: «كه در حكومت اسلامي مشروعيت و مقبوليت با يكديگر متفاوت است و همراهي مردم، براي حكومت مشروعيت ايجاد نميكند. و همچنین ایشان فرموده اند: «مشروعيت حاكميت در اسلام از طرف خداوند است و مقبوليت حاكميت با همراهي مردم است».
تا انجا که این عقل ناقص می رسد مشروعیت دو وجه دارد. وجه اثباتی و وجه ثبوتی. ما در وجه ثبوتی مشروعیت در باره مشروعیتی که در حقیقت وجود دارد بحث می کنیم. مشروعیت ثبوتی ثابت و مقرر و از جانب خداوند است، بدون دخالت بشر و تاثیر رای و نظر انان. همان چیزی که مورد نظر اقای یزدی است. غافل از انکه در مشروعیت اثباتی حکایت از ایجاد ماحقَقَ و چیزی که موجود بوده است می شود. یعنی مشروعیتی که جنبه ثبوتی دارد و توسط خداوند تقریر و تایید شده است نیاز دارد تا از جنبه اثباتی نیز تایید شود و جنبه اثباتی ان از طریق بیعت مردم یا همان به اصطلاح رفراندوم است-که البته به این مفهوم با رفراندوم هم تفاوت کلی دارد-. وگرنه حکومت دینی تا به مرحله بیعت نرسد حتی مشروعیت هم ندارد و چیزی که اقای هاشمی رفسنجانی گفته اند حتی اگر ناظر به همین معنی هم نباشد، از جهت اشکال اقای یزدی، تعریف درست معنی مشروعیت حکومت دینی است. اقای یزدی در ادامه گفته است: «اصل مهمي كه زيربناي حكومت اسلامي است، مورد توجه آقاي هاشمي قرار نگرفت اينكه اگر مردم باشند حكومت هست و اگر نباشند نيست، اين غلط است. شك نداريم كه علي(ع) خليفهي پيامبر (ص) است اما زماني كه پيامبر (ص) رحلت نمودند مردم با ايشان همراهي نكردند. آيا اين مساله به اين معنا بود كه حضرت علي (ع) خليفه نبود، اين گونه نيست. حضرت علي(ع) كنار نرفتند و در حد توان حتي مردم را ارشاد و راهنمايي كردند. يعني اميرالمومنين در 25 سال خليفهي مسلمين بودند به عبارت ديگر ايشان مشروعيت را داشتند اما مقبوليت نبود. بعد از مرگ عثمان ميبينيم كه مردم همراهي كردند و علي (ع) خليفه شد».
ایشان یا توجه نکرده اند یا توان توجه کردن را ندارند که اگر مردم نباشند حکومت مشروعیت اثباتی ندارد حتی حکومت حضرت امیر-علیه السلام. و آن چیزی که شما با نام مقبولیت از خواست خدا جدایش میکنید بخشی از مشروعیتی است که خداوند به حکومت حاکمی که توسط مردم به مقام ریاست میرسد، تفویض کرده است. گویا در دولت احمدی نژاد ما علاوه بر ساخت آمار و اعداد دست به ساخت واژه هم زده ایم و من متوجهم که دوستان اقای مصباح با ساخت واژه مقبولیت میخواهند رای مردم را کاملا زمینی و جدا از خواست الهی نشان بدهند.
ناظر به همین مطلب است کلام حضرت امیرالمومنین علی-علیه السلام است که در اخر خطبه شقشقیه خود می فرمایند: «لولا حضور الحاضر وقيام الحجه بوجود الناصر ولولا اخذالله علي العلما ان لا يقارو علي كظه ظالم ولا صغب مظلوم لالقيت حبلها علي قاربها». وگرنه از حضرت امیر-علیه السلام اولی تر به خلافت مسلمین چه کسی است؟
بنده به جهت لطافت طبعی که دارم گاهی با خواندن این قسم نظریات با خودم فکر می کنم این دوستانمان در شورای نگهبان و خبرگان و دیگر مناصبی که یک سرش با اجتهاد گره خورده است، اگر در جمهوری اسلامی نبودند و این انقلاب اتفاق نمی افتاد، چه جایگاه فقهی و علمی ای داشتند؟ و بعد مقادیری طبع لطیفم شاد می شود و همچنین مقادیری با خودم با همین سوژه مزاح می کنم و می خندم. به هر حال مملکتی که غم های زیادی برای خون کردن دل دارد، برای طبع های لطیف هم به قدر کافی سوژه برای مزاح و خنده فراهم می کند، که البته غیرارادی است و جنبه کاملا ذاتی دارد. ختم کلام.
نوشته شده در جبر بودن و از سیاست نوشتن | 4 دیدگاه »
حالا دیگر هر خبری برسد، خبر پیروزی ماست. خبر دستگیری میرحسین، کشته شدن ندا و صدها تن از شهروندان و دوستانمان، خبر واکنش مراجع-چه مثبت و چه منفی- ، خبر واکنش هاشمی-چه به نفع ما و چه به نفع جناح حاکم- ، خبر بازداشت فعالان ما، خبر فوت حجاریان… و هر خبر دیگری، با این که هر کدامش خراشی است بر دل ما و خوره وار روح مان را می خورد، ولی هر خبری خبر پیروزی ماست. این شعله دیگر اتشی است که روشن است و ممکن است شعله اش کم شود، اما دیگر روشن شده است.
من شب بیست و سه خرداد را هرگز از یاد نمی برم و به گمانم هیچ کس از دوستان ما هم از یاد نخواهند برد. شبی که تا فردایش مملو از بهت و حیرت بودم. که چه می شود؟ و به کجا می رسیم؟ اما مردم سرنوشت بازی را تغییر دادند. واز همین امشب به بعد، دل من روشن است که حقیقت نمی تواند پشت پرده بماند. ما ازاد باشیم، فریاد حق ایم، و در بند باشیم، آتش زیر خاکستر.
بگویید، بیایند ما را، همه ما را بکشند یا بازداشت کنند. وگرنه هر شهروندی که دروغ شنیده است، یک فریاد است، یک انتظار است، برای روزی که حق اش را بازپس بگیرد. بگویید هر چه می خواهند بکنند، ما زنده ایم و تا زنده ایم مثل یک خار در چشم شماییم. من به امید ان روز زنده ام که باشم و ببینم که حق ام، حق دوستانم، فارغ از هرگونه نفرت و کینه از شما اقایان، در برم است. چون امید دارم و می دانم که دروغ و ریا، همیشه به صاحبانش خیانت می کند.
نوشته شده در جبر بودن و از سیاست نوشتن | 5 دیدگاه »
در تعریف عوام می گوییم عوام به افرادی گفته می شود که می دانند در یک بازی قرار دارند ولی در همان بازی هم بازی می بینند و فریب همان بازی را می خورند. شده است حکایت این روزهای ما و دوستان ما. در جامعه ای که هنوز افراد تکلیف خودشان را نمی دانند و پس از طی سه دهه از انقلاب، هنوز هم انتظار دارند با رای دادنشان شاهد یک تحول بزرگ اقتصادی و سیاسی باشند. یا رای نمی دهند و در فکر براندازی هستند. من با حجم بزرگی از این همه حماقت فراگیر روبرو هستم و نمیدانم چه کنم! ترجیح میدهم از خانه بیرون نروم. جامعه من-من فقط در همین جامعه زندگی می کنم و از جای دیگری خبر ندارم- اقیانوسی از بلاهت و حماقت است، مملو از مردمی که اصرار دارند در همین بحر بی کران شنا کنند و دست و پا بزنند. خفه بشوند. درش پول در بیاورند. زندگی تشکیل بدهند. و بمانند. من کسی را سرزنش نمی کنم. ولی اصرار می کنم که بلاهت چیز غمناکی است. من مبالغه نمی کنم اگر بگویم از دیدن این مردم افسرده شده ام و شب ها گریه می کنم. می گویی برو و آگاهشان کن. آگاهی چیست دوست من؟ چیزی است که با مایه فکری و تلاش و شوق و انگیزه و قصد فردی بدست می آید. من نمیتوانم کسی را اگاه کنم. میتوانم رای کسی را تغییر بدهم، میتوانم تفکرش را عوض کنم، اما این ربطی به آگاهی اش ندارد. همان طور که امروز من برایش استدلال کردم فردا دیگری برایش استدلال میکند. دیده اید توپی را که در مسابقه فوتبال بین تماشاچی ها می افتد چطور روی هوا دست به دست می شود؟ چرخه حماقت هم همین طور ادامه پیدا می کند و وهم حقیقت مثل یک توپ رها شده بالای سر همه ما تماشاچی ها معلق است و می چرخد.
من دوست عزیز تر و گرامی تر و شریف تر از جانی داشتم که روزی به من می گفت «دانستن حقیقت واجب نیست، شریف است.»
نوشته شده در تعریف تحریصی که آمده و چاره ای نیست جز گفتن اش | بیان دیدگاه »
نوشته شده در تعریف تحریصی که آمده و چاره ای نیست جز گفتن اش | ۱ دیدگاه »

حاج آقا محسن(بزرگ خاندان) که ذکرش به خیر باد، نوه ای دارد که گاهی دلش تنگ می شود. یعنی به قول دوستانش دچار احساس های نوستالژیک می شود. معمولا در میان این حملات روحی کمی به خودش می پیچد، لختی در خاطراتش غوطه ور می شود. دست به محاسن می کشد، و با نوک انگشت موهای آشفته اش را به سمتی دگر می زند و گاه با حالتی سرسختانه ناخن اش را روی پوست ناحیه ی سمت راسمت نیمکره ی سرش می کشد و خیره به جایی می ماند.
خسته که می شود، آهی بلند می کشد تا از دست افکار روزهای قدیم رها شود و مستقیم سر وقت فولدر موزیک می رود و از میان انبوهِ فایل ها و ترک ها بدون اینکه فکر کند یا به مناسبت حالش نیم نگاهی اندازد یکی را پخش می کند، چند دقیقه از این چند دقیقه از آن و سپس همه را می بندد.
همه را می بندد، حتی چشمهایش و فقط روی دو پا از این سو به آن سو می شود، از این دیوار تا آن دیوار، دست هایش را حلقه می کند دور قاب فلزی پنجره و صورتش را به خنکای شیشه می چسباند و باز خیره به زمینه ی محو در حال حرکت اشیاء بیرون با تمام این هجمه ها می جنگد.
همین شب پیش که داشت از این سو به آن سو می شد از میان صفحات خاکستری اینترنت داشت برنامه ی کوک بی بی فارسی آقای خوش تیپ ِ بلور را زیر چشمی نگاه می کرد که صدای متفاوت یک خانم جوان گره خورد با احساسات نوستالژیکش! و پیچکی شد سبز و چسبید و تابید و بالا رفت از دیوار آجری انتهای دلش، همانجا که مرز انفجار احساساتی است که قلیان می کند. سر می روند و به دست و پا زدن می اندازندش و تا می آید دستی به لبه دیوار بگذارد و جستی بزند زمینش می زنند.
درست همانجا رنگ آجری دیوار سبز شد و بعد باغبانی آمد آبی پاشید تا باد عصرگاهی که خواست بوزد خنک باشد، سرد باشد؛ بزند به صورت سخت زندگی تا از رقت تحمل ناپذیر برخی از لحظه هایش به خنکی عصر گاهی یاد شود، وقتی در حیاط همه دور هم می نشستند و چای و بیسکویت می خوردند و می خندیدند که بله بسپارید به دست شادی لحظه های اندک را.
و خب حالا دوباره این نوه ی محترم باز آهنگ را نصفه نیمه قطع کرد اما این بار بعد از چند بار شنیدن و بعد همینطور که داشت از پشت میز کامپیوتراش بلند می شد شمرده شمرده و آهسته زیر لب می گفت: بگذارم دیگران هم دیوار آجری دلشان را سبز کنند اندکی…اندکی… اندکی!
بشنوید آهنگ فردا با صدای لاله :
نوشته شده در آواهای دل نشین | ۱ دیدگاه »
آقای موسوی من به شما رای می دهم. چون نمی خواهم به کروبی رای بدهم. چون نمی خواهم به احمدی نژاد رای بدهم. چون نمی خواهم رای ندهم و از رای ندادن چیزی عایدم نشده است. من به شما رای می دهم چون می خواهم سانسور روال قانونی داشته باشد. می خواهم از ده تا کارگردان محبوب خط خورده ام حداقل سه تایشان از لیست سیاه بیرون بیایند. میخواهم شاعرها، نویسنده ها، هنرمندها و همه ی دربدرهای غیرحکومتی هم زنده باشند، نصف شان بتوانند وجود داشته باشند. به شما رای میدهم چون مواضع تان از روی مصاحبه فاینشنال تایمزتان پیداست، روشن است. چون می خواهم بتوانم بیچارگی هایم را روی یکی دو تا کاغذ بنویسم و نیازی به دفترچه شصت برگ نداشته باشم. چون می دانم شما یک دروغ گوی حرفه ای نیستید. میدانم شما در مصاحبه امروزتان با مصاحبه فردایتان دو موضع راجع به یک موضوع نمی گیرد. چون نمی خواهم اصلاح طلبی بمیرد و نابود و له شود. چون چند تا حزب بزرگ از شما حمایت کرده اند و مثل کروبی یار کشی نکرده اید. چون غلامحسین کرباسچی رئیس ستادتان نیست. چون عباس عبدی زبان تان نیست. چون قوچانی مدیرمسئول ناگهانی روزنامه تان نیست. چون نمی خواهم قوچانی بنا به هر دلیلی مدیرمسئول روزنامه کسی مثل کروبی باشد. چون اطراف تان بیشتر از آدم های حقیقی، ائتلاف ایستاده است و این برای من به این مفهوم است که رای آوردن شما به معنای پیروزی بیست نفر آدم نیست. به شما رای می دهم چون عرضه زیادی ندارید و ادعای عرضه زیادی داشتن از شما برایم بی مفهوم است. چون می خواهم کمتر تحریم باشم. میخواهم رئیس جمهورم بتواند درست و معقول حرف بزند. در مجامع بین المللی با این که میداند فحش دادن چیزی را عوض نمی کند، فحش ندهد. میخواهم رئیس جمهورم بتواند انگلیسی صحبت کند. بتواند مدیریت کند و عدم مدیریتش را با لبخندهای پیامبرگونه و مصاحبه با آدم های دفترش پوشش ندهد. چون می خواهم عدم فعالیت تولیدی اش را با افتتاح یک ورزشگاه و سفرهای استانی اش لاپوشانی نکند. میخواهم رئیس جمهورم با خودی های این مملکت مشکلی نداشته باشد. از خودشان باشد ولی ما را هم ببیند. ببیند که ما هم زنده ایم و داریم در مملکتی که دوستش داریم زندگی می کنیم و نفس می کشیم و حق زندگی کردن و نفس کشیدن به ما بدهد.
آقای موسوی! من به شما رای می دهم چون امید دارم به نیمی از این ها برسم. اگر که نه، لااقل به نیمی از نیمی این ها برسم. اگر باز هم که نه، به چیزی برسم که معقول باشد. چون من نیاز به رئیس جمهور غیرخودی ای دارم که عاقل باشد. اگر مرا می کشد، اگر مرا حبس می کند، اگر مرا به گریه می اندازد، اگر نفس مرا در سینه ام حبس می کند، از روی تعقل و دانایی اش باشد. نه از روی حماقت و بلاهت و تکبر.
.
آقای موسوی! من به شما رای می دهم و سعی می کنم شما را دوست داشته باشم، چون نهایت بضاعت و بدبختی من این است.
نوشته شده در جبر بودن و از سیاست نوشتن | 4 دیدگاه »