یکی از فقهای شورای نگهبان با نام محمد یزدی دیروز مزاحی کرده بودند که دیدم بد نیست از سر طبع لطیفی که دارم بدان جواب دهم تا ایشان تصور نکنند تنها شوخ عالَم هستند و بدانند غیر از حضرت ایشان و ایت الله جنتی و دیگران، در طیف مخالف نیز افرادی هستند که بعضا توان خلق شوخی و لحظاتی خوش را دارند. ایشان در بخشی از نامه خود خطاب به هاشمی رفسنجانی نوشته اند: “كه در حكومت اسلامي مشروعيت و مقبوليت با يكديگر متفاوت است و همراهي مردم، براي حكومت مشروعيت ايجاد نميكند. و همچنین ایشان فرموده اند: “مشروعيت حاكميت در اسلام از طرف خداوند است و مقبوليت حاكميت با همراهي مردم است”.
تا انجا که این عقل ناقص می رسد مشروعیت دو وجه دارد. وجه اثباتی و وجه ثبوتی. ما در وجه ثبوتی مشروعیت در باره مشروعیتی که در حقیقت وجود دارد بحث می کنیم. مشروعیت ثبوتی ثابت و مقرر و از جانب خداوند است، بدون دخالت بشر و تاثیر رای و نظر انان. همان چیزی که مورد نظر اقای یزدی است. غافل از انکه در مشروعیت اثباتی حکایت از ایجاد ماحقَقَ و چیزی که موجود بوده است می شود. یعنی مشروعیتی که جنبه ثبوتی دارد و توسط خداوند تقریر و تایید شده است نیاز دارد تا از جنبه اثباتی نیز تایید شود و جنبه اثباتی ان از طریق بیعت مردم یا همان به اصطلاح رفراندوم است-که البته به این مفهوم با رفراندوم هم تفاوت کلی دارد-. وگرنه حکومت دینی تا به مرحله بیعت نرسد حتی مشروعیت هم ندارد و چیزی که اقای هاشمی رفسنجانی گفته اند حتی اگر ناظر به همین معنی هم نباشد، از جهت اشکال اقای یزدی، تعریف درست معنی مشروعیت حکومت دینی است. اقای یزدی در ادامه گفته است: “اصل مهمي كه زيربناي حكومت اسلامي است، مورد توجه آقاي هاشمي قرار نگرفت اينكه اگر مردم باشند حكومت هست و اگر نباشند نيست، اين غلط است. شك نداريم كه علي(ع) خليفهي پيامبر (ص) است اما زماني كه پيامبر (ص) رحلت نمودند مردم با ايشان همراهي نكردند. آيا اين مساله به اين معنا بود كه حضرت علي (ع) خليفه نبود، اين گونه نيست. حضرت علي(ع) كنار نرفتند و در حد توان حتي مردم را ارشاد و راهنمايي كردند. يعني اميرالمومنين در 25 سال خليفهي مسلمين بودند به عبارت ديگر ايشان مشروعيت را داشتند اما مقبوليت نبود. بعد از مرگ عثمان ميبينيم كه مردم همراهي كردند و علي (ع) خليفه شد”.
ایشان یا توجه نکرده اند یا توان توجه کردن را ندارند که اگر مردم نباشند حکومت مشروعیت اثباتی ندارد حتی حکومت حضرت امیر-علیه السلام. و آن چیزی که شما با نام مقبولیت از خواست خدا جدایش میکنید بخشی از مشروعیتی است که خداوند به حکومت حاکمی که توسط مردم به مقام ریاست میرسد، تفویض کرده است. گویا در دولت احمدی نژاد ما علاوه بر ساخت آمار و اعداد دست به ساخت واژه هم زده ایم و من متوجهم که دوستان اقای مصباح با ساخت واژه مقبولیت میخواهند رای مردم را کاملا زمینی و جدا از خواست الهی نشان بدهند.
ناظر به همین مطلب است کلام حضرت امیرالمومنین علی-علیه السلام است که در اخر خطبه شقشقیه خود می فرمایند: “لولا حضور الحاضر وقيام الحجه بوجود الناصر ولولا اخذالله علي العلما ان لا يقارو علي كظه ظالم ولا صغب مظلوم لالقيت حبلها علي قاربها”. وگرنه از حضرت امیر-علیه السلام اولی تر به خلافت مسلمین چه کسی است؟
بنده به جهت لطافت طبعی که دارم گاهی با خواندن این قسم نظریات با خودم فکر می کنم این دوستانمان در شورای نگهبان و خبرگان و دیگر مناصبی که یک سرش با اجتهاد گره خورده است، اگر در جمهوری اسلامی نبودند و این انقلاب اتفاق نمی افتاد، چه جایگاه فقهی و علمی ای داشتند؟ و بعد مقادیری طبع لطیفم شاد می شود و همچنین مقادیری با خودم با همین سوژه مزاح می کنم و می خندم. به هر حال مملکتی که غم های زیادی برای خون کردن دل دارد، برای طبع های لطیف هم به قدر کافی سوژه برای مزاح و خنده فراهم می کند، که البته غیرارادی است و جنبه کاملا ذاتی دارد. ختم کلام.
ارسال شده در جبر بودن و از سیاست نوشتن | 4 دیدگاه »
حالا دیگر هر خبری برسد، خبر پیروزی ماست. خبر دستگیری میرحسین، کشته شدن ندا و صدها تن از شهروندان و دوستانمان، خبر واکنش مراجع-چه مثبت و چه منفی- ، خبر واکنش هاشمی-چه به نفع ما و چه به نفع جناح حاکم- ، خبر بازداشت فعالان ما، خبر فوت حجاریان… و هر خبر دیگری، با این که هر کدامش خراشی است بر دل ما و خوره وار روح مان را می خورد، ولی هر خبری خبر پیروزی ماست. این شعله دیگر اتشی است که روشن است و ممکن است شعله اش کم شود، اما دیگر روشن شده است.
من شب بیست و سه خرداد را هرگز از یاد نمی برم و به گمانم هیچ کس از دوستان ما هم از یاد نخواهند برد. شبی که تا فردایش مملو از بهت و حیرت بودم. که چه می شود؟ و به کجا می رسیم؟ اما مردم سرنوشت بازی را تغییر دادند. واز همین امشب به بعد، دل من روشن است که حقیقت نمی تواند پشت پرده بماند. ما ازاد باشیم، فریاد حق ایم، و در بند باشیم، آتش زیر خاکستر.
بگویید، بیایند ما را، همه ما را بکشند یا بازداشت کنند. وگرنه هر شهروندی که دروغ شنیده است، یک فریاد است، یک انتظار است، برای روزی که حق اش را بازپس بگیرد. بگویید هر چه می خواهند بکنند، ما زنده ایم و تا زنده ایم مثل یک خار در چشم شماییم. من به امید ان روز زنده ام که باشم و ببینم که حق ام، حق دوستانم، فارغ از هرگونه نفرت و کینه از شما اقایان، در برم است. چون امید دارم و می دانم که دروغ و ریا، همیشه به صاحبانش خیانت می کند.
ارسال شده در جبر بودن و از سیاست نوشتن | 5 دیدگاه »
در تعریف عوام می گوییم عوام به افرادی گفته می شود که می دانند در یک بازی قرار دارند ولی در همان بازی هم بازی می بینند و فریب همان بازی را می خورند. شده است حکایت این روزهای ما و دوستان ما. در جامعه ای که هنوز افراد تکلیف خودشان را نمی دانند و پس از طی سه دهه از انقلاب، هنوز هم انتظار دارند با رای دادنشان شاهد یک تحول بزرگ اقتصادی و سیاسی باشند. یا رای نمی دهند و در فکر براندازی هستند. من با حجم بزرگی از این همه حماقت فراگیر روبرو هستم و نمیدانم چه کنم! ترجیح میدهم از خانه بیرون نروم. جامعه من-من فقط در همین جامعه زندگی می کنم و از جای دیگری خبر ندارم- اقیانوسی از بلاهت و حماقت است، مملو از مردمی که اصرار دارند در همین بحر بی کران شنا کنند و دست و پا بزنند. خفه بشوند. درش پول در بیاورند. زندگی تشکیل بدهند. و بمانند. من کسی را سرزنش نمی کنم. ولی اصرار می کنم که بلاهت چیز غمناکی است. من مبالغه نمی کنم اگر بگویم از دیدن این مردم افسرده شده ام و شب ها گریه می کنم. می گویی برو و آگاهشان کن. آگاهی چیست دوست من؟ چیزی است که با مایه فکری و تلاش و شوق و انگیزه و قصد فردی بدست می آید. من نمیتوانم کسی را اگاه کنم. میتوانم رای کسی را تغییر بدهم، میتوانم تفکرش را عوض کنم، اما این ربطی به آگاهی اش ندارد. همان طور که امروز من برایش استدلال کردم فردا دیگری برایش استدلال میکند. دیده اید توپی را که در مسابقه فوتبال بین تماشاچی ها می افتد چطور روی هوا دست به دست می شود؟ چرخه حماقت هم همین طور ادامه پیدا می کند و وهم حقیقت مثل یک توپ رها شده بالای سر همه ما تماشاچی ها معلق است و می چرخد.
من دوست عزیز تر و گرامی تر و شریف تر از جانی داشتم که روزی به من می گفت “دانستن حقیقت واجب نیست، شریف است.”
ارسال شده در تعریف تحریصی که آمده و چاره ای نیست جز گفتن اش | بیان دیدگاه »
ارسال شده در تعریف تحریصی که آمده و چاره ای نیست جز گفتن اش | ۱ دیدگاه »

حاج آقا محسن(بزرگ خاندان) که ذکرش به خیر باد، نوه ای دارد که گاهی دلش تنگ می شود. یعنی به قول دوستانش دچار احساس های نوستالژیک می شود. معمولا در میان این حملات روحی کمی به خودش می پیچد، لختی در خاطراتش غوطه ور می شود. دست به محاسن می کشد، و با نوک انگشت موهای آشفته اش را به سمتی دگر می زند و گاه با حالتی سرسختانه ناخن اش را روی پوست ناحیه ی سمت راسمت نیمکره ی سرش می کشد و خیره به جایی می ماند.
خسته که می شود، آهی بلند می کشد تا از دست افکار روزهای قدیم رها شود و مستقیم سر وقت فولدر موزیک می رود و از میان انبوهِ فایل ها و ترک ها بدون اینکه فکر کند یا به مناسبت حالش نیم نگاهی اندازد یکی را پخش می کند، چند دقیقه از این چند دقیقه از آن و سپس همه را می بندد.
همه را می بندد، حتی چشمهایش و فقط روی دو پا از این سو به آن سو می شود، از این دیوار تا آن دیوار، دست هایش را حلقه می کند دور قاب فلزی پنجره و صورتش را به خنکای شیشه می چسباند و باز خیره به زمینه ی محو در حال حرکت اشیاء بیرون با تمام این هجمه ها می جنگد.
همین شب پیش که داشت از این سو به آن سو می شد از میان صفحات خاکستری اینترنت داشت برنامه ی کوک بی بی فارسی آقای خوش تیپ ِ بلور را زیر چشمی نگاه می کرد که صدای متفاوت یک خانم جوان گره خورد با احساسات نوستالژیکش! و پیچکی شد سبز و چسبید و تابید و بالا رفت از دیوار آجری انتهای دلش، همانجا که مرز انفجار احساساتی است که قلیان می کند. سر می روند و به دست و پا زدن می اندازندش و تا می آید دستی به لبه دیوار بگذارد و جستی بزند زمینش می زنند.
درست همانجا رنگ آجری دیوار سبز شد و بعد باغبانی آمد آبی پاشید تا باد عصرگاهی که خواست بوزد خنک باشد، سرد باشد؛ بزند به صورت سخت زندگی تا از رقت تحمل ناپذیر برخی از لحظه هایش به خنکی عصر گاهی یاد شود، وقتی در حیاط همه دور هم می نشستند و چای و بیسکویت می خوردند و می خندیدند که بله بسپارید به دست شادی لحظه های اندک را.
و خب حالا دوباره این نوه ی محترم باز آهنگ را نصفه نیمه قطع کرد اما این بار بعد از چند بار شنیدن و بعد همینطور که داشت از پشت میز کامپیوتراش بلند می شد شمرده شمرده و آهسته زیر لب می گفت: بگذارم دیگران هم دیوار آجری دلشان را سبز کنند اندکی…اندکی… اندکی!
بشنوید آهنگ فردا با صدای لاله :
ارسال شده در آواهای دل نشین | ۱ دیدگاه »
آقای موسوی من به شما رای می دهم. چون نمی خواهم به کروبی رای بدهم. چون نمی خواهم به احمدی نژاد رای بدهم. چون نمی خواهم رای ندهم و از رای ندادن چیزی عایدم نشده است. من به شما رای می دهم چون می خواهم سانسور روال قانونی داشته باشد. می خواهم از ده تا کارگردان محبوب خط خورده ام حداقل سه تایشان از لیست سیاه بیرون بیایند. میخواهم شاعرها، نویسنده ها، هنرمندها و همه ی دربدرهای غیرحکومتی هم زنده باشند، نصف شان بتوانند وجود داشته باشند. به شما رای میدهم چون مواضع تان از روی مصاحبه فاینشنال تایمزتان پیداست، روشن است. چون می خواهم بتوانم بیچارگی هایم را روی یکی دو تا کاغذ بنویسم و نیازی به دفترچه شصت برگ نداشته باشم. چون می دانم شما یک دروغ گوی حرفه ای نیستید. میدانم شما در مصاحبه امروزتان با مصاحبه فردایتان دو موضع راجع به یک موضوع نمی گیرد. چون نمی خواهم اصلاح طلبی بمیرد و نابود و له شود. چون چند تا حزب بزرگ از شما حمایت کرده اند و مثل کروبی یار کشی نکرده اید. چون غلامحسین کرباسچی رئیس ستادتان نیست. چون عباس عبدی زبان تان نیست. چون قوچانی مدیرمسئول ناگهانی روزنامه تان نیست. چون نمی خواهم قوچانی بنا به هر دلیلی مدیرمسئول روزنامه کسی مثل کروبی باشد. چون اطراف تان بیشتر از آدم های حقیقی، ائتلاف ایستاده است و این برای من به این مفهوم است که رای آوردن شما به معنای پیروزی بیست نفر آدم نیست. به شما رای می دهم چون عرضه زیادی ندارید و ادعای عرضه زیادی داشتن از شما برایم بی مفهوم است. چون می خواهم کمتر تحریم باشم. میخواهم رئیس جمهورم بتواند درست و معقول حرف بزند. در مجامع بین المللی با این که میداند فحش دادن چیزی را عوض نمی کند، فحش ندهد. میخواهم رئیس جمهورم بتواند انگلیسی صحبت کند. بتواند مدیریت کند و عدم مدیریتش را با لبخندهای پیامبرگونه و مصاحبه با آدم های دفترش پوشش ندهد. چون می خواهم عدم فعالیت تولیدی اش را با افتتاح یک ورزشگاه و سفرهای استانی اش لاپوشانی نکند. میخواهم رئیس جمهورم با خودی های این مملکت مشکلی نداشته باشد. از خودشان باشد ولی ما را هم ببیند. ببیند که ما هم زنده ایم و داریم در مملکتی که دوستش داریم زندگی می کنیم و نفس می کشیم و حق زندگی کردن و نفس کشیدن به ما بدهد.
آقای موسوی! من به شما رای می دهم چون امید دارم به نیمی از این ها برسم. اگر که نه، لااقل به نیمی از نیمی این ها برسم. اگر باز هم که نه، به چیزی برسم که معقول باشد. چون من نیاز به رئیس جمهور غیرخودی ای دارم که عاقل باشد. اگر مرا می کشد، اگر مرا حبس می کند، اگر مرا به گریه می اندازد، اگر نفس مرا در سینه ام حبس می کند، از روی تعقل و دانایی اش باشد. نه از روی حماقت و بلاهت و تکبر.
.
آقای موسوی! من به شما رای می دهم و سعی می کنم شما را دوست داشته باشم، چون نهایت بضاعت و بدبختی من این است.
ارسال شده در جبر بودن و از سیاست نوشتن | 4 دیدگاه »
غربت یک کلمه نیست
یا حتی یک مفهوم
غربت برای من یک شب است
که یک جوری صبح می شود
پتو را اویزان کرده ام جلوی پنچره ی کوچک اطاقم
و نامه ی دو سال پیشی را که تو برایم فرستاده ای برای چندمین بار می خوانم
نوشته ای انقدر به فکر های مزخرف ذهنم پا ندهم و اینکه خدا حواسش هست …
گفته ای که نگران وضعیتمی و این که این بدیهی است
کاغذ های پراکنده ام را از روی میز و زمین جمع می کنم
به چیزهایی فکر می کنم که بعد ها یادم نخواهد امد
سال ها جان کندم و حالا فکر می کنم که چیزی هم عوض شدنی هست؟
ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
من تازه می فهمم کودکی بعضی از ما عجین است با غم. چیزی که باید بیست سال یا سی سال بعدش بفهمی، جایی که نباید، می افتد توی ذهنت و مفهوم بچه گانه اش هر روز با تو بزرگ تر می شود و پخته تر می شود تا در آستانه بیست و سی سالگی مرگ مثل یک درخت توی تو ریشه دوانده باشد که ها! من سی سال است با تو بزرگ شده ام! من سهم کودکی ام را و سهم همه کودکان هم سانم را از چه کسی طلب بکنم؟
.
.
.
.
وقتی اینجا می بینم کودکی دیگر هم هست که آرزویش “سفر کردن از این دنیا” باشد.
ارسال شده در تعریف تحریصی که آمده و چاره ای نیست جز گفتن اش | بیان دیدگاه »
در هواپیما نشست و فاصله گرفت از سرزمینی که پس از چندین سال اکنون می تواند حتی دلش برایش تنگ هم شود به سمت همانجا که دیار مادری می نامندش به بهانه ی تعطیلات همین شروع یک زندگی میان گذار است. گذاری که از ناکجا آباد به نا کجا آبادی دیگر است و این یعنی آغاز زندگی در برزخ!
هر چه بیشتر در این برزخ بماند رنج و عذاب برایش بیشمار تر می شود؛ تمام لحظه هایی که پیش از آمدنش برای او خاطره بر انگیز و هیجان آور است و اکنون در دل آنها به شادی تن می سپارد در بستری از رنج و عذاب رقم می خورد. گویا هر چه بیشتر در عمق شادی های خواسته فرو می رود به عمق اندوه ها نزدیک شده است، شادی هایی که به سان ابرهای بالای سرش چنان سریع گذرایند که حتی شما روزها وقتی به هشتاد، نود روز هم می رسد خاطره ای یک روزه را تداعی می کند.
زندگی در برزخ، از جنس بلاتکلیفی های پشت کنکور است، از جنس روزهای سربازی و گویا قرار است سراسر زندگی در برزخی سپری شود، برزخی میان خواسته ها، آرزوها و واقعیت ها.
در میانه ی این برزخ آدمهایی هستند که غرق در ثبات روزهایند، آدمهایی گرفتار در کلاف سر درگم ندانم های روانی، آدمهایی که تن به دلخوشی های مضحکه ی دلقک یک سیرک سپرده اند، آدمهایی گرفتار در اندیشه های ماکیاولی، رویای قدرت، سرمستی ثروت، آدمهایی با روحی زخمی که در کار زخم زدن بر پیکره ی دیگری اند، آدمهایی در تلاش برای نمایاندن آنچه نیستند، در تلاش برای پوشاندن حقارت ها با پوششی از دورغ ها؛ آدمها در کل در میانه ی این برزخ اند.
چه بسیار پیرامونش را گرفتند، آمدند و رفتند، خودی نمایاندند، چهره ای بر فروختند و شعله فرو خفتند.
آدمها کلا هستند در میانه ی این برزخ!
خوبی این گذار و زیستن در برزخ، در روح رهایی اش نهفته است، آنجا که چونان امروزی چمدانش را می بندد، بغض هایش را فرو می خورد، حسرت هایش را لای کتابی می گذارد و دوباره سوار هواپیما می شود و همه را رها می کند تا باز گردد به آنجا که حتی دلش برایش تنگ هم شده است.
اما چیزهایی هم هست که بدون خواستش خود را درون چمدان می اندازند و پر می کشند و می آیند تا سنگینی جبر زندگی باشند، تا پاسخی برای همه ی آرمانگرایی ها باشند، تا سیلی محکمی به گوش دنیای پاکی باشند که قرار بود سر از لاک آن برون نیاورد.
با همه ی اینها زندگی در برزخ بهتر از زیستن در مثلث روزمرگی دنیا، بهشت و جهنم است. برزخی بودن انتظاری است توام با بهت و ناباوری، سرکشی و سرخوردگی، شادی و غم، امید و اندوه و تضادی بی پایان، تضادی از جنس نفهمیِ اجباری، درست به مانند سربازیِ اجباری!
ارسال شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه »
یادم میاد سیگار رو ترک کرده بودم. شش ماهی می شد. یک روز توی تاکسی نشسته بودم. طرف رادیوش رو روشن کرده بود و صدای اراجیف گوینده و مهمان گرامی اش با اعصاب من بازی می کرد. بهش گفتم میشه رادیو رو خاموش کنی؟ خاموش کرد. چند دقیقه بعد گفت سیگار که می تونم بکشم؟ انگار که می خواست در تلافی حق گوش دادن رادیویی که از او سلب کرده بودم کار دیگری بکند برای اعاده حیثیت و آزادی اش. گفتم بکش. کشید و تا پک آخر سیگارش، هر بازدمی که می داد لذت می بردم. با بوی سیگار. نشئه می شدم.
آن سیگار و آن مسیر که انگار با من لج بودند تا دوسال ضمیمه همه سیگارهایی بود که کنار من کشیده می شد. اصلا از همان روز به بعد، هر کسی هر جایی سیگار می کشید من لذت می بردم. چیز مسخره ای بود و همه هم سعی می کردند دود سیگارشان به من نخورد. از آن روز به بعد یک جور مسخرگی همیشگی با من و آدم های سیگاری اطرافم بود که هیچ موقع بازگو نشد. بود و بود تا بعد از دو سال که ترک ام را شکستم. حالا اگر کسی کنار من، حتی سیگاری هم باشد من یک جوری معذبم سیگار که می کشم.
و خب به این طور چیزها باید گفت روال منطقی مسخرگی دنیا.
×××
پ.ن.: این نوشته یک کامنت بود که تبدیل به یک پست شد.
ارسال شده در تعریف تحریصی که آمده و چاره ای نیست جز گفتن اش, یادنوشت | بیان دیدگاه »
- چتر رو با خودت ببر؟
- نمی خوام، از صبح آسمون ابر ِ ، فکر نکنم بارون بیاد.
باز شو دیگه / دیرم شد / وای ساعت داره پنج میشه! / آهان به این می گن هوای خوب / بوق بوق بوق، خب حیوون یه نیش ترمز بزن تا رد شم ، نشستی تو ماشین گرم و نرم. / روشن شو، کدوم بهتره؟ این خوبه – سرو چمان- جون میده واسه این هوا / بوق …بو…ق…ق….ق… چی میگی، بیا برو خب؟ صبر کن این رو استپ کنم! بله؟ / آقا این میدون امام از کدوم طرفه؟ / می خواین برین نقش جهان؟ / بله / اینجا رو دور بزنین ، برین پل فردوسی و خیابان رو تا آخر ادامه بدین سمت راست تون میشه میدون نقش جهان / ممنون / خوش بگذره.
- مامانی بدو، خیس شدم!
- صبر کن بیا اینجا زیر این سقف تا بارون بند بیاد.
آقا ریش تراش نمی خوای؟ / جان… چی گفتی؟ / گفتم ریش تراش نمی خوای؟ / نه آقا! چیزی نیاز ندارم. / خب این جعبه آچار هم هست؟ / آچار می خوام چیکار! / حالا چرا اینقدر تند میری، واسا بارون بند بیاد شاید یه چیزی از تو بساط من پسندیدی / دیرم شده وعده کردم، بارونم کاری به من نداره / ورزشکاری؟ / نه، فقط دیرمه / خب بیا ام پی تری پلیر رو بهت بدم؟ / نمی خوام گفتم که، تازه یکیشم الان تو گوشمه! / بیا این موزر آلمانی رو بردار؟ / اِ، ول کن دیگه برو خیس آب شدی، گفتم چیزی نمی خوام که! / گوشت رو بیار جلو / بفرما / کاندوم می خوای؟ / برو آقا، اگه خواستم از داروخونه می گیرم…
- این سی و سه پل همین بود، بیا بر گردیم تا ته اش هم همینه دیگه!
- آره بابا مسخره کردن، آبم که نداره رودخونه!
سرد شد، سرد / هر دمی چون نی از دل نالان شکوه ها دارم…روی دل هر شب تا سحرگاهان با خدا دارم / لعنتی بسه دیگه، نابود شدم / لحظه های عمر بی سامان می رود سنگین…/ این پیاده روها، این درخت ها، کوچه ها / بارون بارون، برگ برگ / نه زمان را درد کسی… / عاشق شدی؟ / هی ی ی… / زمان مهربانی طی شد! آه از این دم سردی ها خدایا…
دینگ، دینگ، دینگ، دینگ، دینگ…/ خب با کی وعده کرده بودی خرِ؟ / با خودت / پنج شد، نیومد که…/ برم دیرم شد / یک نفس زد و هدر شد روزگار ما به سر شد…
ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
در فصل هفتم از کتاب ” روایتی از زندگی بودا ” نوشته غ.شاپایی چنین آمده است:
و آنگاه آن مرد وارسته به دروازه هایی بلند بالا ساخته شده از خشت و گل که سطوح خارجی آن را کاشی های لاجوردی با نقوشی از گل و بته پوشانده بود رسید و از عابری گوژ پشت نام این بلد را پرسید و چنین دریافت: سپاهان شهر بی مانند زمین! اندکی پا روی زمین سائید، خم و راست شد و درست در بدو ورودی شهر که چهارباغ نامندش پیرمردی را یافت با تکه های ابری بالای سرش، نگاهی دوخته به زمین، چین و چروک نقش بسته بر پهنای صورت و ستاره ای سرخ نزدیک لبانش که خاکستر می شد و روی زمین می ریخت.
اجازه خواست و نزدیکش نشست، خود را بودای نبی نامید و همین که سخن چون دُر از دهان پیرمرد بیرون ریخت از ادعای پیغامبری شرمگین شد. از شهرت پیرمرد کسب آگاهی کرد: حج آقا محسن بزرگ خاندان! آنکه به درستی نبی خدا بود در شهر بی مانند زمین، کلامش چونان انگبین، کاری به مانند نبات، برنده چون رعد و سحر آمیز چون کله پاچه ای در بامداد زمین آنجا که خورشید از دهانه ی بازار فرش فروشان بیرون می جهید!
حج آقا که فروماندگی بودا را دید، ذکر ایام قدیم کرد تا آنجا که چندین خاطره از طفولیت بودا بر شمرد از دوران شیطنت های کودکانه شان در کوچه باغ های درب شاه و هنگامی که دهان نیمه بازش را دید به فراست تعجب وی را دریافت و خاطره اش را با یادی از پدر بودا تمام کرد که می گفت: حج آقا، به خدا همینه که شما می گین!
بودا در محضر این پیر دنیا دیده موشکافی ها کرد و از لابه لای عطر کلمات که به دست نسیم تا عرش بالا می رفت یکی را گرفت و گفت: این سید اچ ام عزیز که مدام اشارت می کنید کدام است؟ اشک در چشمان پیرمرد حلقه زد و فرمود آن یگانه موجود هستی، آن تنها سبیل جنبان خاندان حج آقا محسن، شاه شاهان، دردانه ی روزگار نوه ی من است، نوه ی پسری ام که اگر شاهدان در کار نبودند او را ارشد این خاندان می نامیدم که هر چه او کند عین ثواب است و هر چه از او طراود مفرح ذات!
بودا بی قرار شد، کوله بارش را به پشت نهاد به پای پیرمرد به روی زمین خویش بیفکند و ملتمسانه نشانی از این دردانه ی هستی خواست. باد وزنده به گوشه ای خزید، خورشید تابنده روی در نقاب ابری کشید و زمین از حرکت باز ایستاد، بودا سر به بالا کشید و انگشت اشارت پیرمرد را به سمت کوچه ای آن سوی خیابان دید که هماره گویا روح واره ای قبل از ورود و خروج بدان ابتدا توقف کامل می کرد سپس بوقی می زد و آنگاه چشم دوخته به زمین و زمان از عرض آن با احتیاط فراوان گذر می کرد.
با پای سر به دانجا دوید، سید اچ ام را چنان دید که سالیان سال کسی بودا را آنگونه ندیده بود: چشمها پف کرده و گریان، روی گداخته چون آهنی در کوره های ذوب آهن و موهایش پریشان به مانند الیاف پلی اکریل اصفهان! از او شرحی برین راز خواست: سید نخست دست به زیر سبیلش برد، سپس انگشت به لای زلف کان و سپس عضوی گشاد را خوارید و از غمی بزرگ پرده برداشت. بودا که در گوشش تمام ابرهای آسمان غرش می کردند با دو انگشت دماغش را گرفت و او را صاحب گوهری بزرگ خوانید و اشاره به نخستین کلام مقدس کرد: رنج و درد! آری به درستی همان هفتمین مرحله و غایت سلوک آدمی است که اینان در این دیار بی مانند زمین چنان با آن می زیند که گویی در بستر شبانه شان داف عالم -نون- را در آغوش کشیده اند.
سید اچ ام نگاهی مشکوک به سراپای بودا انداخت و گفت: نون! تو چه می دانی؟
بودا لب به سخن گشود: که غایت رنج های بشری و سلوک آدمی در این جهان، وصال نون در آن جهان است.
بودا دست به دست سید از پله ها بالا رفتند تا طبقه ی بالا، در را گشودند. اندکی پس از به هوش آمدن سید شمعی بیفروخت و بودا نزار ترین موجود هستی را در برابر چشمانش روی تختی خوابیده یافت. سید که بودا را ناتوان در سخن گفتن دریافت رحی بر این راز کرد تا آنجا که این موجود نزار را نوه ی دیگر حج آقا نامید و کارش را حسرتی مدام، سیفونی ناتمام و کنکوری نافرجام خواند و آنچه گوشها آن را شنیدن نتوان کرد.
سپس بودا آهی کشید، دست چپ روی شکمش مالید و با دست راست در حالی که در آسمان می چرخید دومین کلام مقدس را بر لبان پاکش جاری ساخت: کار نیکو کردن از پر کردن است!
به ناگاه موجودی از در درآمد و به مانند بختی خوش اقبال به روی موجود نزار افتاد، او را از بستر بیرون کشید و در حالی که خنده هایی دردناک می کرد و سخن از ناباوری ضعف جسمانی نزار بر لب می راند نیم نگاهی به بودا کرد و گفت:لعنت به هندی های ِ سگ مذهب که چون تویی را وانهاده به دنبال من اند! سید به میان کلامش پرید و او را نوه ی دیگر حج آقا نامید، هم او که بخت اش نگون، رنجش فزون، انگولکی مدام در کون، اندامی شل چون لبو، بزرگ فرو مانده در کار هستی که آمده است ده روز بماند و برود.
بودا انگشت راستش را از آسمان به پائین کشید آن را محکم به چشم چپش فرو چپاند و نعره زنان در حالی که به سمت دگر می گریخت سومین کلام مقدس اش را بیان کرد: سالها مشقت و ریاضت کشیدم، دوری از خانه و خانواده تحمل کرده چشم از تمام لذاید هستی بریدم، هفت مرحله ی رشد آدمی از خاک تا افلاک را پیمودم و اکنون دریافتم چنان چیزی که نبودم. ای همه مردم عالم! ای پیروان بودا! از من گریخته به دامن نوه های حج آقا محسن بزرگ خاندان پنهان برید همانان که معنی رنج اند. و سپس تکه کاغذی به هوا بیفکند، نسیم بهاری آن را آویزان به پهنای سبیل سید اچ ام کرد. دو نوه ی دیگر چشم ها تیز کرده با صدای رسا خواندند آن رمز بودا را : دوکه نقطه وردپرس (duhkha.wordpress) بخوانید تا رستگار شوید و هیچ از بودا یاد نکنید! که این است مرحله هفتم و نهایی در سیر و سلوک آدمی در جهان خاکی!
ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
من
فرزند خلف پدربزرگ پدرم،
و فرزند ناخلف پدرم هستم.
در خانواده ما، چیزی نسل به نسل و سینه به سینه گشته است و میگردد. مثل یک جور میراث که عزت صاحبش نگذارد نابود بشود. نابود نشده است. اما نبوده. رو نیامده و مثل یک نور توی سینه همه ماها مانده است.
من نبوده ام،
اما میدانم پدربزرگ پدرم، موقع مرگ، غم ناخلف بودن نوه هایش را به گور برد.
و تو میدانی وقتی کسی دم مرگ غم چیزی را به گور ببرد، زمین چقدر سنگین میشود؟
ارسال شده در یادنوشت | 2 دیدگاه »